تبليغاتX
بی بهانه

بی بهانه

یادآوری

سلام دوستای گلم مرسی از حضورتون باید یادآوری کنم مطالبی که تو وبلاگم

می نویسم فقط در حد نوشته هستند نه چیز بیشتر منظورم اینه که شخص خاصی

 مورد نظر نیست فقط گاهی به ذهنم میاد و من یادداشت می کنم و ممکن هستش

پست ها با هم تضاد داشته باشد شما به بزرگیتون ببخشید در ضمن این پست ثابت

هست و پستهای جدید بعد از این میاد .مرسی از لطفتون.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 21:11 توسط سمیه


خداحافظ

سلام دوستای گلم امیدوارم عید به همه تون خوش بگذره

 

وسال جدید سال پربرکت وشادی براتون باشه از دوستای

 

عزیزی که برام کامنت گذاشتن تشکر میکنم و همچنین

 

عذرخواهی میکنم برای اینکه نتونستم جواب کامنتای

 

قشنگشون روبدم . باید بگم تا چند وقت دیگه فقط

 

کامنتاتون رو تایید میزنم و نمی تونم جوابتون رو بدم

 

در آینده جبران میکنم.خدانگهدارهمتون.

 

( دوست دار شما سمیه)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت 8:57 توسط سمیه |


خسته ام

خسته ام از تمام لحظه های بی تو بودن از تمام شبهای بی تو موندن .

 

خسته ام از همه ی دقایقی که از پس هم می گذرن بدون اینکه

 

از تو نشونی داشته باشم و تو جایی دیگه عمرت را

 

به پای دیگری می ریزی .

 

خسته ام از تمام آرزوهای به گل نشسته ی زندگیم از خاطراتی

 

که همچون موریانه ذهن پریشونم رو می خوره .

 

خسته ام از اون روزهایی که دل به تو داده بودم و

 

نمی دونستم که روزی همین دل زیرخروارها غرور پایمال شده

 

له میشه وصدایی از اون در نمی آید مگرصدای

 

خرد شدن تکه های شکسته ی اون.

 

خسته ام از گذر فصل ها که با گذشت هر فصل

 

دلتنگی من برای توبیشتر میشه و

 

دل تو سنگ تر از گذشته .

 

خسته ام از تو از زندگی از تنها بودن از تنها خوندن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 9:57 توسط سمیه |


دوری

 

من از تکرار این شبهای بی تو ...سخت دلگیرم

                                            از این تکرار بیزارم .... از این تکرار میمیرم

قضاوت کن خودت ،یا اینکه خود را جای من بگذار
 
                                           چگونه می شود دل کَند ؟!؟ وقتی پا به زنجیرم

وَ شاید مثل این ساعت و َ مثلِ بخت من خوابی

                                           نمی بینی زمان رفته است از دستم زمین گیرم

تو حق داری نمی دانی چه حالی دارم این شبها

                                           شدم دیوانه ایی تنها ......که با خود نیز در گیرم

حسادت میکنم!!! حتی به آن سایه که می افتد

                                           به روی سایه ات وَ من ! در آغوشت نمی گیرم

              

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 11:19 توسط سمیه |


غروب زمستون

در این غروب زمستون وقتی که بارون نم نم روی گونه هام می ریزه

 

 دلم هوای بودنت رو کرده خیالم به بام خاطرات

 

پر میکشه و آرزوهایی که با هم ساخته بودیم رو یکی یکی

 

به باد رهایی می سپاره .

 

قلبم به تپش افتاده و نفس هام یکی یکی راه گلوم رو طی می کنه

 

بی آنکه نشونه ای از زندگی در درونم باشه .

 

هنوز اون صدای قشنگت آهنگ شبای تنهایی منه .

 

هنوز دل بی تابم با هر زنگ تلفن هزار بار آرزوت رو می کنه.

 

 آرزویی که سالها قبل باید به باد فراموشی سپرده می شد

 

ولی هر روز شعله ورتر از دیروزه .

 

تنها ستاره ی شبای تاریک من با چشمکی دل بی تاب منو شوق

 

زندگی ببخش .

 

به امید اینکه امروزمرغ آمین بر بالای سر من آمین گفته باشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 16:18 توسط سمیه |


امید وصل

سلام دوستای گلم شعر پایین به درخواست یکی از

دوستان عزیز نوشته شده امیدوارم خوشتون بیاد . 

 ( نظر یادتون نره )

این شعر را برای تو می گویم                           

 
                               در این غروب تشنه ی تابستان


در نیمه های این ره شوم اغاز                         

 
                                    در کهنه گور این غم بی پایان 


 این اخرین ترانه لالایی ست                          


                                      در پای گاهواره ی خواب تو


باشد که بانگ وحشی این فریاد                    


                                          پیچد در اسمان شباب تو


بگذار سایه ی من سرگردان                          

 
                                        از سایه ی تو دور و جدا باشد


روزی به هم رسیم که گر باشد                        


                                         کس بین ما نه غیر خدا باشد

                                   

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 22:36 توسط سمیه |


خاطرات یلدا

یلدا آمد و ما دوباره از هم دوریم . دوری که سالهاست نتونستم باورش کنم

 

و نبودنت دردی بردلم گذاشته وجان خسته ام را می سوزونه .

 

این یلدا چندمین یلداست که دل بدون تو شب روسپری می کنه و

 

در تنهایی خود دفترخاطرات رو ورق می زنه .

 

با هم بودن ما در یه تابستون گرم اما زیبا شروع شد و

 

 در یه بهارقشنگ اما دلگیر به پایان رسید .

 

یلداها از پس هم اومدن و رفتن و من تنها با خاطرات تنها یلدای زندگی ام زنده ام .

 

میگن شب یلدا بلندترین شب ساله من میگم شب یلدا به اندازه ی یه ساله .

 

به امید آن هنگام که دیگه یلدایی نباشه تا خاطرات یلدا دلمو آتیش نزنه .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 15:7 توسط سمیه |


خدایا

خدایا از تو دلگیرم با همه ی داده ها و نداده هات

 

 ساختم ودم نزدم سوختم و باز از نو ساختم .

 

خدایا هر آنچه  بد بود را به حساب حکمتت و

 

 هر آنچه ندادی را به حساب مصلحتت گذاشتم  .

 

خدایا نیمی از عمرم بر باد رفت باز نگفتم هر آنچه

 

 باید به زبان می آوردم و به زبان نیاوردم

 

هر آنچه آزارم می داد .

 

خدایا خداوندا چگونه این دردها مرهم یابد و

 

 چگونه این زخم ها التیام بخشد دردی که

 

عمریست با من است و زخمی که سال هاست

 

 قلبم را از آن خود کرده است .

 

بار الاها از تو دلگیرم

 

 نه از آن بنده ای که آفریده ی توست 

 

 از تو دلگیرم نه آن روزگار که ساخته ی توست

 

ازتو دلگیرم نه آن بخت و اقبال که همه از آن دم می زنند .

 

معبودا از تو دلگیرم زیرا گر بخواهی می توانی یا

 

 بهتر بگویم اگر می خواستی می توانستی .

 

پس از تو می خواهم زیرا می دانم که اگر

 

 تو بخواهی می توانی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 ساعت 11:32 توسط سمیه |


گناه

چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را

 تغییر دهد وآن را به زردی درآورد ،

 جز با خواست طینت درخت و

نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ،

کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و

اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهی های مرموز

 دل شما مرتکب بزهکاری شود ،

زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید

(راه شمایید و رهروان شما )

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ساعت 21:7 توسط سمیه |


حسین

حسین کیست؟

کیست که با شنیدن آن لرزه در وجود آدمی می افتد و قلبش را به یغما میبرد؟ 

این حسین کیست که نامش آرامش دل و یادش آرامش بخش جان آدمیست ؟

با زبان ساده  می نویسم از او شاید دلم آرام بگیرد .

می نویسم شاید نیم نگاهی به جان خسته ام بیندازم .

می نویسم از دلتنگی هایم تا شاید یاری ام کند .

کجایی کجایی که همه تنها از تو می گویند ؟

کجایی که بدانی تنها شبه قلب بی نوایم هستی؟

کجایی تا دل شکسته ام را با مهر و عشقت بند بزنی ؟

آقای من در این محرم می نویسم تا همه بدانند

بعد از خدا تنها به تو تکیه می کنم و تنها تو را جان پناه خودم می دانم .

مولای من حسین جان یاد من باش و یاری ام کن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 13:57 توسط سمیه |


زندگی

چرا آدما بدون اینکه چیزی رو بدونن به راحتی در مورد

 دیگرون قضاوت می کنن ؟

چرا حتی یه لحظه اجازه ی صحبت کردن رو به دیگرون نمیدن ؟

چرا نمی تونن خودشون رو به جای دیگرون بذارن ؟

آدما هر کدوم قصه ی بی کسی خودشون رو دارن

اما همه آدم هستن که باید زندگی کنن .

چرا آدما فقط زندگی رو حق خودشون می دونن ؟

 چرا با غرور زیادی دل دیگرون رو می شکونن ؟

این چرا ها رو کی می تونه جواب بده ؟ 

کی می تونه بگه  وقتی سر چهارراه کودکی گل فروش

 کنار ماشین میاد چه حسی تو دلشه ؟

چرا وقتی کودکی  از سر نیاز برای یه لقمه نون دنبالت میاد

تا تو ازش فال بخری خیلی راحت بی بهونه میگی نه نمی تونم ؟

زندگی برای چی برای کی؟

زندگی فقط گذشت لحظه ها گذر همون دقایقی که گفتیم

 بی کسیم بدون اینکه یه لحظه خودمون بذاریم

به جای اون کودک گلفروشی که شاید نون شبم نداره.

بیایید به هم دیگه امید بدیم نه با سخنی دل همو برنجونیم.  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 11:50 توسط سمیه |


عشق

آن روز که برای اولین بار چشمم به چشمان زیبایت افتاد و

با شرم نگاهم را به سویی دیگر دزدیدم 

نمی دانستم که روزی همین چشمهاست

که توان زندگی کردن را به قلب عاشقم می دهد و

آن لحظه که غرق در غرور بودم و

با سخنی دلت را به ویرانی کشاندم

نمی فهمیدم که روزی همین غرور در زیر رگبار عشق می شکند. 

ای ترانه ساز شبهای زندگی ام 

امروز در حالی که لذت نگاه کردن در چشمان معصومت را می دانم و

 غرور جایش را به عشق ابدی داده است

می دانم که باتو بودنم اجباریست و

لبخند زیبایت تنها بهانه ی زندگی من است .

حال که گرمی دستان پر مهرت را در دستانم احساس می کنم 

 با من بمان تا روزی که عشق فرمان می دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 15:24 توسط سمیه |


تقدیر

تقدیر زندگیم منو از تو جدا کرد.

 توی اون لحظه آخر اشک چشمام دیگه مجال نگاه کردن

 توی چشمای معصومتو نمی داد دیگه بغض توی گلوم اجازه ی 

خداحافظی رو به زبانم نمی داد تنها صدایی از آنجا می گذشت

صدای همیشه ماندگار تو صدایی لرزان که آهسته زمزمه می کرد

(دوستت دارم)

دیگر فرصتی برای برگشت نبود دیگر زمان باید خاطرات را به دست

فراموشی می سپرد  دیگر نه می توانستم بمانم و نه می توانستم

نگاه اشکبارم را از چشمانت بردارم.

آه چه باید می کردم !!!!!!!!!!!!....

رفتم  رفتم تا شاید بتوانم فراموشت کنم اما امروز

 سال ها می گذرد و هنوز از تو می نویسم . 

 نوشته ای همیشه ماندگار .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 21:34 توسط سمیه |


بی بهانه

چرا آدما با هر بهانه ای زندگی می کنن  

با هر بهانه ای گریه می کنن

 با هر بهانه ای می خندن 

  یا حتی با هر بهانه ای عاشق می شن 

  اما بدون هیچ بهانه ای عشقشونو ترک می کنن !!!!!

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 21:13 توسط سمیه |


نگاه همیشه آشنا

 

ای یگانه ی من کجایی ؟

بیا و روحم  را با عطر وجودت که رایحه عشق را ارمغان دارد

امید بخش و جانم را با ترانه ی  دلنواز با تو بودن جلا بخش.

ای یکتا بهانه ی من برای زندگی !

تنهایم مگذار و نگاه همیشه آشنایت را از چشمان به راه

مانده ام  دریغ مکن .

ای تنها روح بخش تنهایی هایم !

بیا و با آمدنت مرا از بی کسی رهایم کن و در آغوش گرمت

با دستهای پر مهرت نوازشم کن .

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ساعت 12:49 توسط سمیه |


دلتنگی

 

 دلگیرم از آسمان ها از زمین از تمام واژه های بی قراری

 دلگیرم از عشق از  واژه ی بی کسی از ترانه ی دوستی

  آسمان زیباست اما با تمام زیبایی باز مرا می ترساند

  ترس از رهایی ترس از پر کشیدن  ترس از ماندن بدون

  آن کس که روزی بود و حال تنها خاطراتش در دل می ماند.

  زمین زیباست اما با همه ی زیبایی هایش باز به انسان

  بی وفایی می کند و آن کس را که تنها امید شب های تارش

  است را رهسپار راه دیگری می کند .

  عشق زیباست اما با آن همه زیبایی حتی نمی تواند پایدار بماند

  پس معجزه ی عشق کجاست .

  کجاست آن معجزه ای که همه از آن دم می زنند

  کجاست آن عشقی که همه می گویند می ماند و می شکفد و

  جاویدان می شود .

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 16:58 توسط سمیه |


سکوت سرد

 

در آسمان این دلم پرنده پر نمی زند

                

                  بگو چرا سوارشب به کوچه سر نمی زند

 

زپشت این دقیقه ها عبور سرد لحظه ها

 

                   کسی گذر نمی کند کسی به در نمی زند

 

شب و خیال پر زدن سکوت سرد من

 

                      به قامت سکوتمان کسی تبر نمی زند

 

تمام شب گریستم در انتظار صبحدم

 

                        ز مشرق امیدمان سپیده سر نمی زند

 

کجاست مرغ باغمان فزون را غمان

 

                     به شام بی چراغمان کسی شرر نمی زند

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 12:38 توسط سمیه |


عشق

 

عاشقانه تر از این نیست


که در میان حادثه و تشویش


در جهنم نبود تو


دستان مضطربم


گل سرخی بکارد


عاشقانه تر از این نیست


که در واپسین لحظات باورم


از بودن تو


باور نکنم


که رفته ای...... ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 19:42 توسط سمیه |


تولد

     تولد تولد تولدم

              ممممممبارررررررک .  

                              

  ۲۲ مهر                                                  

   تولدمه                                              

  هوراااااااااااااااااااااااااااا.....                                

 

چقدر قشنگ آدم به کودک درونش بگه تولد مبارک و

 

چقدر عالیه که هر شخص اولین نفری باشه

 

که به خودش میگه تولدت مبارک .

 

پس من به خودم میگم سالروز شکفتنت مبارک.

 

اینم کیک تولدم .

 

 

مرسی از حضورتون تو تولدم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 14:33 توسط سمیه |


زیستن

 

زمین جای زیستن نیست ... .

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 13:59 توسط سمیه |


نا گفته ها

حرف‌هائی هست برای نگفتن

 

و ارزش عمیق هر کسی

 

به اندازه‌ی حرف‌هائی است

 

 که برای نگفتن دارد!

 

و کتاب‌هائی نیز هست برای نـنوشتن

 

و من اکنون رسیده‌ام به آغاز چنین کتابی

 

که باید قلم را بـِکـَنم و دفتر را پاره کنم

 

و جلدش را به صاحبش پس دهم

 

و خود به کلبه‌ی بی در و پنجره‌ای بخزم

 

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت‌.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 ساعت 21:0 توسط سمیه |


مناجات

خدایا عزیزی که این مکتوب را می خواند :

 

او را دریاب در تمامی لحظات 

 

مبادا خسته شود بیمار شود بیفتد ویا غم ببیند

 

دلش را سرشار از شادی کن و

 

آنچه را به بهترین بندگان عطا می کنی

 

به او عطا کن ... .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 ساعت 13:54 توسط سمیه |


سلام روز دختر رو به تمام دوستام و تمام

 

دخترای دنیا تبریک میگم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 14:29 توسط سمیه |


   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 14:10 توسط سمیه |


لب آب

دیشب لب رود شیطان زمزمه داشت .

شب بود و چراغک بود .

شیطان تنها تک بود .

باد آمده بود باران زده بود : شب تر گلها پرپر .

بویی نه براه .

نا گاه

آیینه ی رود نقش غمی بنمود : شیطان لب آب .

خاک سیاه در خواب .

زمزمه ای می مرد . بادی می رفت رازی می برد .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 14:7 توسط سمیه |


تنهایی

باز آمدم از چشمه ی خواب کوزه ی تر در دستم .

 

مرغانی می خواندند . نیلوفر وا می شد . کوزه ی تر بشکستم

 

در بستم

 

و در ایوان تماشای تو بنشستم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 13:50 توسط سمیه |


پاییز

امروز شش روز از فصل قشنگ پاییز می گذره .

 

کم کم رنگای قشنگ خودشونو نشون می دن .

 

ولی آدما هنوز به نیرگها و فریباشون ادامه میدن .

 

کی فصل پاییز برای آدما فرا میرسه ؟

 

کی قراره این همه فریب رنگ خودشو نمایان کنه ؟ 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 21:11 توسط سمیه |


عشق

قلب من تو دست تو مثل یه پروانه عاشق

 

                                                 پنجه های عشق تو چقدر آسون منو کشت.

 

            

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 21:0 توسط سمیه |


غنچه

آری ما غنچه ی یک خوابیم .

 

ــ غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

 

ــ یک روزی بی جنبش برگ .

 

ــ اینجا ؟

 

ــ نی در دره ی مرگ .

 

ــ تاریکی تنهایی .

 

ــ نی خلوت زیبایی .

 

ــ به تماشا چه کسی می آید چه کسی ما را می بوید ؟

 

ــ ... .

 

ــ و به بادی پرپر ... ؟

 

ــ ... .

 

ــ و فرودی دیگر ؟

 

ــ ... .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 20:28 توسط سمیه |